رضا قليخان هدايت
1749
مجمع الفصحاء ( فارسي )
باريك چون معانى او گشتهام ز غم * وز آب چشم خويش چو الفاظ او ترم دى ديدمش به خواب مرا گفت كاى پسر * خوشدار دل كه خوشدل از انصاف داورم بستان عقل نزهت اين شخص نازكم * بطنان عرش كلهء روح مطهرم حشو و سادهام پر طاوس قدسى است * وز حلههاى جنت عدنست بسترم لطف ازل چو همت دريا كشم بديد * در دست داد شربتى از حوض كوثرم با نفس مطمئنه برين خاك روز و شب * خفته منتظر صبح محشرم فردا سلام من بر ياران من رسان * گو اى لقاى خوب شما بوده مفخرم آنم كه دوش تيغ زبان سخنورم * آفاق فضل كرد به يكره مسخّرم امروز با شهامت و مردانگى خويش * چون زن زبون اين فلك سبز چادرم طوطى نطق بودم و شد بسته منطقم * شهباز فصل بودم و بشكست شهپرم در زير گل چو نقطهء موهوم منزويست * قدى كه بركشيدهتر از خط مسطرم كو نقش دلگشايم و آن طبع نقشبند * كو روى جانفزايم و آن راى انورم در مدح سلطان جلال الدّين بن سلطان محمد خوارزمشاه گفته بسيط روى زمين بازگشت آبادان * به يمن سايهء چتر خدايگان جهان جلال دنيى و دين مينكبرنى آن شاهى * كه ايزدش به سزا كرد بر جهان سلطان كه بود جز تو ز شاهان روزگار كه داد * قضيم اسب به تفليس و آبش از عمان درست شد كه تو خورشيدى و بر اين دعوى * ز آفتابم روشنتر است صد برهان نخست آنكه همه اهل عقل متفقند * كه بىوجود تو گيتى نباشد آبادان دگر كه تاختن تو ز شرق تا غرب است * به روزگارى اندك ز امتداد زمان دگر كه چون بدرفشيد ماه رايت تو * گرفت ظلمت ظلم از حدود دهر كران [ سه ] ديگر آنكه چو تنها ز پيش بخرامى * ستارهوار شود لشكر از بر تو نهان ز گرد لشكر تو خاك بر دهان فكند * فلك چو خواهد از زخم خنجر تو امان چو لاله خيمه به صحرا زن اردلى دارى * كه دل همىبگشايد هواى لالهستان برو ببين كه چه زيبا كشيد دست بهار * ز گونه گونه در اطراف باغ شادروان